دوباره اما ديگر
به نظرم توي اين دنيا خيلي چيزا فراموش ميشه... تغيير ميكنه و از بين ميره... جز تسلط شيرين روح آدمها بر همديگه... و اثري كه از اين سلطه بر روح ديگري باقي ميمونه تغيير ناپذير و پايداره... اما... اما به شرطي كه اين اثر زاييده عشق راستين و محبت واقعي باشه نه آنچه ديگران به غلط اسمش رو عشق ميگذارن... خدايا به خاطر اين عشق راستين كرور كرور سپاسگزارتم...
این سومین باریه که مهدی وقت رفتن تلخ می شه... با هفت یا هشت من عسل هم نمی شه حضرت والا رو میل کرد چه برسه به دو و یا سه من عسل... با اینکه صبح جمعه کلاس داشتم مجبور شدم خودم رو به کلاس برسونم و از معلمم شماره بگیرم تا بین هفته عقب موندگی جمعه رو جبران کنم... فوری یه دربست گرفتم و سر راه هم یه شاخه گل خریدم و برگشتم خونه... آخه اصلا دلم نمی خواست با تلخی از خونه بره... اول مقاومت نشون داد اما خب به خیر گذشت و مهدی ما هم عازم شد... و من هم تازه فهمیدم که او دوست نداره از خونه زیاد دور بشه و وقتی که مرخصیش تموم میشه این طور به هم می ریزه... با این که برای من هم این دوری سخته اما مطمئنم حکمتی در کاره اما خب نباید نادیده گرفت که من سر زندگیم هستم و اگه دوری او هم اذیتم کنه می تونم برم و به عزیزانم سری بزنم اما مهدی این امکان رو نداره... برای مهدی عزیزم که بهترین لحظات زندگیم رو در کنارش تجربه می کنم آرزو می کنم که این سختی ها تموم بشه و بتونه به آرامشی که در ذهنش متصوره برسه...
این روزا سخت مشغول کارای عید و آماده کردن ملزومات سفره هفت سین هستم... پریشب دلم عجیب هوای دوستانم رو کرده بود... دوستایی که الان خیلیاشون متاهل شدن... تعدادیشون هم مجردن... سه نفرشون هم ایران نیستن... عجیب دلم می خواد به خونمون دعوتشون کنم تا یه عصر رو در کنار هم با خاطراتمون بگذرونیم... نمی دونم این امکان برام میسر میشه یا نه اما به هر صورت سخت دلم برای دوستانم می تپه و دلتنگشونم...
نمی دونم برسم برای سال نو عیدانه بنویسم یا نه به هر حال فعلا پیشاپیش سال جدید رو تبریک می گم
شاد باشید و دیرزی
مدتهاست فرصت سر زدن به اين فضا رو هم نداشتم:) اوخ كه چه قدر گاهي سر آدم شلوغ پلوغ ميشه ... چه قدر حرف دارم براي زدن ... چه قدر دلم ميخواد بنويسم... اول از گوش راستم ميگم كه به طور ناگهاني ناشنوا شد... بعد به مرور و به ضرب و زور دكتر و دوا بهتر شد اما كامل درمان نشده ... نميدونم چرا خداجون يه دفعه دلش خواست گوش ما رو كم شنوا كنه... البته دكترا همه گفتن كار يه ويروس هوازي بوده اما خب من كه ميدونم خدا جون حال نكرده بود كه من خيلي بشنوم... بازم شكر ... دوم از مهدي بگم كه همچنان سه هفته ايران نيست و يك هفته مياد پيشم:( ... دوريش برام سخته اما خب تجربه خوبي هم هست چون هم قدر هم رو خوب ميدونيم و هم اينكه مديريت بنده در گذران زندگي و خرج و برجش بهتر از قبل شده... آخ كه نمي دونين چه جوري از مورچه روغن ميگيرم... سوم اينكه به اميد خدا داريم خونه ميخريم و اولين قسط رو هم پاس كرديم... حالا ديگه از اين ماه علاوه بر گرفتن روغن مورچه يه سنگ بزرگ هم به شكم مبارك خواهيم بست... البته دوستان پيشنهاد بالن دادن كه شديدا رد شد چون هم هزينه بر بود و هم اينكه از شانس قشنگمون ممكن بود بالنش چيني باشه و در معده مبارك بتركه و واويلا! و به مجموعه قشنگياي زندگيمون يه مورد ديگه هم افزوده بشه...
خلاصه فعلا زندگي بر وفق مراده و تنها مشكلمون نبود مهدي هستش كه اميدواريم يا شرايطي فراهم بشه كه منم باهاش برم و يا اينكه او بياد تهران...
امروز هم دوباره داريم چمدون ميبنديم... و يه كم به هم ريختهام براي همين هم به اينجا پناه آوردم...
امروز پانزدهمين روزيه كه نيستي... دلم براي حضورت تنگه... خونه هواتو كرده ... راستي نيستي ببيني خونمون مثل عروسك شده... امروز پاركت هم تموم شد و از فردا شروع به چيدن ميكنيم... راستش رو بخواي اين روزا سرم رو به كاراي متفرقه گرم ميكنم تا نبودنت رو كمتر حس كنم اما خب مگه ميشه تو نباشي و من بيخيال باشم؟؟؟
با خيالت سر ميكنم تا روزهام زودتر بگذره و تو قاب خونه ببينمت....
۱ـ روز خبرنگار آمد و رفت و اينبار خوشحال بودم از اينكه كسي ازم تقدير نكرد... خوشحال هم بودم از اينكه حمال ظلم كسي نبودم... هر چند دلم براي خبر تنگ بود...
۲ـ داره سالگرد يه عزيز نزديك ميشه و دلم واقعا براش تنگ شده... خدايش بيامرزد...
۳ـ ماه مهموني خدا فرا رسيده و باز هم ميهمان سفرهاي كريمانهايم... نميدونم امسال چه قدر بفهميم و چه ميزان ببريم...
۴ـ باز هم مهدي به يه سفر كاري رفته و من موندم و تنهايي... اينبار يك ماه از هم دور خواهيم بود... ببينيم كي كم مياره...
تولد كه دست خودمون نيست و مرگ هم... اما ازدواج رو قادريم انتخاب كنيم... اين حق انتخاب اون هم براي يكي از سه اتفاق بزرگ زندگيمون سخته و سرنوشت ساز... سال گذشته تو همين روزا بود كه داشتيم يه تصميم بزرگ ميگرفتيم... يادمه زياد مينوشتم يادمه چه قدر حرف زديم و برات از نگرانيام گفتم:
نميدانم كه بذر عشق را
بار دگر
در دل بكارم يا نكارم
وسختيهاي راه عشق را
بر قلب خود
هموار سازم يا نسازم
ترا من دوست ميدارم
ولي از رنجهاي عشق ميترسم
پريشانم و حيرانم
تو ميداني!
من از بيخود شدن از جام چشمانت
من از رخوت
پس از هرسو دويدن در علفزاران موهايت
مشوش در ميان باد ، در طوفان
نميترسم
من از انبوه ابر تيره، از باران
من از گرداب درياهاي بي ساحل
و حتي از هجوم موجهاي سهمگين
در شب نميترسم
من از پرواز در اوج بلند آسمان عشق، با مستي
من از دلدادگي، شوريدگي، آغاز
از پايان نمي ترسم
من از بيداري تلخي
پس از روياي شيرين سحرگاهان
من از پر بسته بودن در بهاران
سخت ميترسم
من از شبهاي بيمهتاب
از دلشورههاي اين دل بيتاب
از سرگشته بودن بين ترديد و يقين عشق
من تنها و من خسته و من بيخواب
ميترسم
تو فقط گوش ميدادي و با همون لبخند دوستداشتني من رو به آرامش و توكل دعوت ميكردي...يادته چه قدر ميترسيدم؟ اما:
من از باريكه مرز ميان شك و ايمان
باز ميگويم به تو آري
آري
و آري، باز هم آري
و از آن شب دگر هرگز نميترسم
كه يادت در نگاهم
جاودانه
جاي خوش كرده..
و من با تو و عشق تو
دلم هر لحظه لبريز است
از
امنيتِ امنِ امينِ عشق
نازنینم
از صميم قلبم دوستت دارم...
پ.ن: شعر از شاعر محبوبم فلورا پيرماني
خدايا آخه چرا بايد براي اينكه حضرت آقا از مرگ قصر در رفته جشن شگرگزاري برگزار كنن؟؟ آخه آقاجون اگه اين نايب به قول خودشون!!!! برحقت رو نخوايم بايد چه كنيم؟؟؟؟
چه لذتي دارد آزادانه زيستن... عقيده داشتن... مسئول بودن .... اما طفلانه زیستن !!! خود را به جریان رود خانهی زندگی سپردن... بر سبزهها غلتیدن...عطر تلخ و گس سبزهها را بوییدن... رویش جوانهها را دیدن... موسیقی جهان را شنیدن و مجذوب شدن... بر ابرها چشم دوختن و با آنها شکل ساختن ... گل صحرایی را چیدن... و به امید «دوستم دارد » پرپر کردن ... بعد رویابافتن و بیهدف در کوچههای ذهن!!!پرسه زدن ... در تابش آفتاب خوابیدن... رطوبت سرد زمین را حس کردن... چرت زدن و کم کم از حرارت خورشید گرم شدن... شناور در برکهی رویاها... آزاد... ساعتها، باز هم رؤیا بافتن... تا آسمان... تا کهکشان... تا شهابها... تا ستارهها... تا ماه...تا خاک سرد ماه... تا سکوت ماه... تا شرم ماه... تا تنهایی ماه... تا جذبهی ماه... تا بیقراری بیقراری بیقراری...
وه كه چه لذتي دارد به دنبال رویاها رفتن... رنج کشیدن... شکست خوردن... افتادن... بیقراری کردن... گریستن... نا امید شدن... دوباره بر خاستن... دوباره امید داشتن... دوباره خندیدن هر چند با چشمان خیس ... و دوباره امیدوارارنه به دنبال رؤیاها رفتن ...
چه لذتي دارد توانايي... توانايي در دیدن... گفتن... نوشتن... خواندن... عشق داشتن... شوق داشتن ... گریستن... خندیدن... بیدلیل غمگین بودن... بیبهانه شاد بودن ... ساکت بودن... از سکوت لذت بردن...
لذتهایم را ميجويم...لذت زیستن... شعر خواندن ... شعر گفتن... موسیقی شنیدن... و کلافه ساعت ها خيره شدن به ذهن ... ذوب شدن... ذوب شدن... ذوب شدن...
گاهي بايد گرانبهاترينها رو در راه گذاشت و رفت... كم كم اين گاهيها بيشتر ميشن تا اينكه ديگه نمي توني بموني... اونوقته كه انگار زندگي پوست انداخته و تو هم بخشي از پوست انداخته شدهاي...
بهار آمده و من اين روزها را بي تو ميگذرانم... راستي كه دلم بيتاب شده... دلم براي لحطههاي حضورت تنگ است... براي دستان مهربان و نوازشگرت... دلم ديوانه همصحبتي نگاهمان است... و بيقرار چشمان درياييات... بر روي تقويم ديواري روزها را خط ميزنم... نميدانم چرا روزها نميگذرند... گويي زمان ناجوانمردانه ايستاده و مرا به سخره گرفته بيخيال از اينكه روزهايم پر از هجوم توست... ديگر دارد طاقتم طاق ميشود...
| Design By : Night Melody |

